تبلیغات
یک دل

یک دل

چه سخت است لحظات دلواپسی که هرجا حتی درمیان ستاره ها به دنبال او میگردی

انکه دلت برایش تنگ میشود،دل تنگت را طلا میگیرد و

میان تک میدان قلب کوچک و بارانی اش میگذارد و روزی هزاران بار

به حرمت ان به دورش طواف عشق میکند تا فراموش نکند که در این

دنیای کوچک،دلی هست بزرگ و دریایی که برایش تنگ شود!.....

نوشته شده در سه شنبه 15 فروردین 1391 ساعت 11:47 ق.ظ توسط فرخنده حرف دل |

نزدیک عید است و من مشغول خانه تکانی.

اما این بار خانه تکانی دلم.

دلی که یک سال هر کس هر بلایی خواست سرش اورد،

دلی که بارها و بارها شکست،بارها و بارها خالی شد و بارها وبارها

از شنیدن چیزهای ناگوار لرزید.

امدم بتکانمش:غم هایش را،غصه هایش را;بدبختی هایش را......

اما نمیدانم ته تهش چیزی برایم می ماند یا نه....


نوشته شده در شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 10:57 ب.ظ توسط فرخنده حرف دل |

دیگر کم میایم این طرف ها،شاید راهم را گم کرده ام یا شاید هم خودم را.....

دیگر دل شکسته ام حرف نمیزند تا دستان خسته ام  را به حرکت در اورد....

دیگر دلم سخن نمیگوید

 همچون دیوانه ای،گوشه ی دیوانه خانه ی دنیا کز کرده و بغض بی کسی    

سر داده.

برای این دلم دعا کن!

شاید دعای دوست افاقه کند!

نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 12:19 ق.ظ توسط فرخنده حرف دل |

  


ای خدایا این منم بنده ی تو
بنده ای ناچیز از عالم تو
امدم بر در گهت دستم بگیر
چون تویی معبود بی همتا،خدا

نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1390 ساعت 07:49 ب.ظ توسط فرخنده حرف دل |

اتشی افتاده بر جانم              پریشانم،پریشانم

بیا بنگر تو حالم را              دمی خندان و گریانم

شدم من مست روی تو        گهی افتان و خیزانم

کجایی ای عزیز دل                 که از کار تو حیرانم

بیا اکنون تو ای جانم              شده پژمرده وجدانم

اگر کردم تو را گریان               بدان بی فکر و نادانم

بیا دستم بگیر ای جان              که بی یاد تو نالانم


نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر 1390 ساعت 11:30 ق.ظ توسط فرخنده حرف دل |

       

وقت هایی است که در خلوت وتنهایی خویش

                                                 فکرهایم همه وقف رخ زیبای تو اند


نوشته شده در شنبه 21 آبان 1390 ساعت 06:13 ب.ظ توسط فرخنده حرف دل |

           

خدایا من چه خوشبختم که در روز زمینی شدنم باران رحمت تو بر سرم میبارد.


نوشته شده در پنجشنبه 5 آبان 1390 ساعت 06:24 ب.ظ توسط فرخنده حرف دل |

گل نازم بخواب بارون گرفته 

صدای چیک چیکش،عالم گرفته

ببین خوابیده جنگل،کوه و صحرا

شده لالایی اون موج دریا

بخواب جونم ببین خوابیده جیحون

همه جا پرشده نعنا و ریحون

بخواب جونم،بخواب دردانه ی من

عزیزو مونس و هم پاره ی من

بخواب،میبوسمت ای جان مادر

به او بسپردمت ماه دل من


نوشته شده در چهارشنبه 6 مهر 1390 ساعت 10:50 ب.ظ توسط فرخنده حرف دل |

سلام خدای من!

امشب صدایت زدم.نه فقط امشب همه عمر صدایت زدم!

اما دیگر خجالت میکشم.پرم از گناه.انقدر سنگینم که حتی دلم پرواز هم

نمیکند!

از خودم خسته ام،از افکار بیهوده ای که مغزم را احاطه کرده و پوشانده.

خسته ام از ترسی بیهوده که وجودم را دارد کم کم مانند مشق شب 

سیاه میکند!

نمیدانم چیست و از کجا امده است!اصلا چرا سراغ من امده!

این همه جا!!اصلا چرا حوالی دل من پیدایش شده!

خدایا نمیخواهمش!این ترس را دوست ندارم!ترسی که از تو باشد برایم   

 شیرین تراست!

خدایا مرا دریاب!خدایا دستم را بگیر!درمانده گشته ام!به قول معروف

از اینجا رانده و از انجا مانده شده ام!

خدایا!راه را گم کرده ام.راه را نشانم بده که راهی جز ان راهی که به تو برسد

برایم دلچسب نیست!

خدایا تورا میخواهم،فقط تو!دست نوازش گرت را بار دیگر برسرم بکش که

حال بیش از بیش به ان محتاجم.

خدایا!رهایم نکن چون بیشتر در مرداب گناه فرو میروم.

خدایا کیسه ی گناهانم را به دوش کشیده ام و به در خانه ات امده ام! 

روی ان را ندارم که از کیسه درشان بیاورم!خود میبینی که 

سرافکنده گشته ام از این همه بی حیایی!

فقط به این امید امده ام که مرا ببخشی.ببخش مرا که تنها امیدم تویی!

خدا پیش تو امده ام چون بزرگوارتر و بخشنده تر از تو نیافتم!

میپرستم تو را زیرا که تنها تو لایق پرستشی!


نوشته شده در سه شنبه 1 شهریور 1390 ساعت 01:23 ب.ظ توسط فرخنده حرف دل |

دل من مرد از این فاصله ها

از تمام گریه های بی صدا

از تمام خنده های زورکی

تو چرا نمیرسی،تو چرا نمیرسی!


نوشته شده در پنجشنبه 30 تیر 1390 ساعت 09:51 ب.ظ توسط فرخنده حرف دل |

مادر ای مرهم دردهای دلم

مادر ای سبزی صحرای دلم

مادرم با تو دلم شاد شود

بی تو اسمان دلم تار شود

تو مرا با دل و جان پروردی

تو به من شیره ی جان نوشاندی

با دعایت گره از مشگل من باز شود

با صدایت غم و غصه زدلم پاک شود

حرف هایت رازهای زندگی است

شعر هایت راه و رسم بندگی است

هر چه بد کردم به تو ای مادرم

تو مرا بخشیدی ای تاج سرم

این منم فرزند بی خیرو خرد

گفته ام این نامه را تا بگذرد

من ببوسم خاک پایت ای عزیز

ذره ای از بخششت پایم بریز


نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد 1390 ساعت 10:26 ب.ظ توسط فرخنده حرف دل |

چقدر زود تمام شد،تمام دلخوشی ام،تمام ارامشم.چقدر زود خشکید  

 چشمه ی محبت تو وباران عشق تو!

چقدر زود بخار شد دریای بی انتهای رویاهای شبانه ام!

 چقدر زود یخ زد و تلخ شد بوسه های شیرینت!

نمیدانم که تمام اینها خواب بود،یا رویا بود یا شایدم کابوس!

نمیدانم ولی هرچه بود شیرین بود و به یاد ماندنی!


نوشته شده در جمعه 30 اردیبهشت 1390 ساعت 11:56 ب.ظ توسط فرخنده حرف دل |

تو را از دور میبینم و به سویت میدوم.با تمام وجودم تورا به اغوش میکشم و تو

را به میهمانی بوسه هایم دعوت میکنم.غنچه های نشکفته شده ی وجودم

با محبت تو شکفته میشود.تورا میستایم به خاطر تمام ان دنیایی که به من

بخشیدی وبرای ان دانه ی عشقی که در دلم کاشتی و ان را با چشمه ی

محبتت سیراب کردی!


نوشته شده در جمعه 2 اردیبهشت 1390 ساعت 11:14 ق.ظ توسط فرخنده نظرات |

صوت بلبل امد از طرف چمن

روی گل خندید از اوای او

میزند پروانه از شوق بال و پر

در میان گل نشیند باز او

عطر سبزه باز پیچد در میان مرغزار

مرغ ها گشتند عاشق از نوای یار او

اسمان می خندد از شعر و غزل

شهد شادی ریزد اندر کام او


نوشته شده در یکشنبه 14 فروردین 1390 ساعت 09:44 ق.ظ توسط فرخنده حرف دل |

یه مدتیه که دلم میخواد پرواز کنم.این پیله ی دنیایی پر از تاریکی رو بشکنم

و روشنایی واقعی رو احساس کنم.دلم میخواد خودمو از حصار گناه نجات بدم

وپای در بهشت بی بدیل خداوند بگذارم.دلم میخواهد با پرپرواز عشق به اوج

ملکوت لایزال الهی برسم.اما افسوس و صد افسوس که زنجیر گناه به دور

پایم حلقه بسته و قدرت پرواز را از من گرفته!

در این هنگام است که دل به سخن می اید:

       شوق پروانه شدن در دل من جا شده است

                                         ولی افسوس که بار گنهم سنگین است


نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند 1389 ساعت 10:41 ق.ظ توسط فرخنده حرف دل |


Design By : Pichak